تبليغاتX
تشکل آرمان دانشجو
با سر آغازي از فلسفه كلاسيك، تا فنومن هاي مدرن در ماهي سياه كوچولوي صمد بهرنگي 
يونس زارعيون

 

 

 

 

بخش دوم:

هستي در ماهي سياه كوچولو

مُثُل چيست؟ مُثُل واقعيت حقيقي چيزي است كه هستي تمام چيزها در جهان محصول آنست. مُثُل هستي و ارزش است، منشا هستي چيزها در عين حال سر چشمه نيكي، هستي در عين حال يك ارزش است. هستي نفس ارزش است. هستي ( بودن = هستن )، ارزش داشتن است.

تعريف هستي و يا شايد هست شدن و به تعبير هايدگر ( دازاين ) يا سوژه اي كه به هستي خويش آگاهي دارد، ما را در مقابل تمام شكلهاي نهيليسم قرار مي دهد كه گرايشي است به ناب تر و نيك تر و بهتر دانستن. « آنچه نيست » « از آنچه هست »، زيرا آنچه هست در بر دارنده سختي ها و مشقات است.

حكم دكارت نيز درباره هستي « من هستم چون مي انديشم » ارجاع به اين پندار است كه سوژه همواره آگاه است. چرا كه يكي از راههاي منجر به فهم هستي اينست كه خود را هست بپنداريم.

به نظر هايدگر اين با خبري از هستي به معناي خبر داشتن از راز هستي نيست، مي دانم كه هستم چون مي دانم كه روزي نخواهم بود، و اين نكته را از نبود « مرگ » ديگران درمي يابم اما هنوز نمي دانم مرگ و البته هستي چيست. اينجاست كه سوژه از خود، از هستي خود آغاز مي كند. انسان به اينكه هست، و به اينكه نخواهد بود مي انديشد. سنگ يا درخت اين كار را انجام نمي دهد و در واقع نمي انديشد و به مرگ نيز نمي انديشد.

صمد بهرنگي به طور ساده تري فكر كردن به هستي را در سوژه خود نشان مي دهد. « خودم خيلي وقت است در ين فكرم، البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام. مثلا اين را فهميده ام بيشتر ماهي ها موقع پيري شكايت مي كنند كه زندگيشان را بيخودي تلف كرده اند. دائم ناله و نفرين مي كنند و از همه چيز شكايت دارند. من مي خواهم بدانم كه راستي زندگي يعني اينكه توي يك تكه جا هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ، يا اينكه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي كرد. »

هايدگر در هستي و زمان، واقعيت سوژه صمد را نوع ديگري نقل مي كند و به مرگ و آگاهي از مرگ مي رسد. همانگونه كه ماهي سياه كوچولوي صمد در پايان به مرگ آگاهانه مي رسد. هايدگر واژه دازاين را به جنبه اي از هستي كه مي تواند با هست ارتباط برقرار كند اطلاق مي كند.

هايدگر در هستي و زمان مي گويد: ادراك « هستي در جهان » شناخت وجود است. اين يكي از امكانات دانائي دازاين است. او در مي يابد كه سنگ، گربه و دازاين در جهان هستند. زندگي در جهان وجود است. دازاين در جهان است و اين يكي از « تعين هاي دانائي » است. اما چيزها و جانوران در «جهاني بدون جهان» وجود دارند اما نمي دانند كه در جهانند. نمي دانند كه وجود دارند. « شايد مثل خيلي از انسانها كه نمي دانند وجود دارند و براي چه وجود دارند. » دازاين هست و آگاه است كه هست.

از طرف ديگر سوژه به مرگ پي مي برد در جهان بودن يعني آشنائي سوژه با مرگ يا « هستي او به سوي مرگ » سوژه مي خواهد طرحي بريزد. پس دغدغه، وانهادگي و اضطراب آنرا را دارد.

سوژه مي داند كه خواهد مرد، ( همچو ماهي سياه كوچولوي صمد كه به آگاهي از مرگ مي رسد ) آگاه است كه ديگران مي ميرند و او را با خود در اين تجربه شريك نمي كنند، كه مرگ همواره  در پيكر و مرگ ديگري حاضر مي شود. دازاين با دغدغه مرگ زندگي مي كند و به ناتمامي طرح خود باور مي آورد. مي داند كه هيچ كس نمي تواند جاي او بميرد و مرگش را با كسي شريك نخواهد شد. دازاين در مرگ شايد به آخر رسد. دازاين « مرگ آگاه » است، برخلاف سگ و گربه، دازاين مرگ را پيش بيني مي كند. انتظار يا پيش بيني مرگها به طرح دازاين ، شكل مي دهد. با اين پيش بيني مرگ محتمل مي شود. نه همچون امكاني ميان امكانات ديگر، بل چون امكان مطلق دازاين ، امكان دادن به مرگ همين پيش بيني مشكل اصيل و ريشه اي دغدغه است. ( همچون مورد پريشاني در اگزيستانسياليسم سارتر )

 

 

|+|
نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 19:31